اشاره:

هر داستان‌ نويسي‌ براي‌ روايت‌ داستان‌ خود، ناچار است‌ يك‌ يا چند نوع‌ زاويه‌ ديد را برگزيند. زاويه‌ ديد درواقع‌ ابزاري‌ است‌ تا نويسنده‌ به‌ وسيلة‌ آن‌ داستان‌ را روايت‌ كند. اما بحث‌ بر سر انتخاب‌ نوع‌ زاويه‌ ديد است‌. در اين‌ نوشته،‌ به‌ سه‌ ديدگاه‌ رايج‌ و متداول‌ اما متفاوت‌ اشاره‌ مي‌شود:

ديدگاه‌ داناي‌ كل‌، كه‌ بيشتر در رمانهاي‌ كلاسيك‌ كاربرد گسترده‌‌ دارد، يكي‌ از شيوه‌هايي‌ است‌ كه‌ بزرگان‌ داستان‌نويس‌ بارها از اين‌ روش‌ براي‌ پيشبرد داستانهاي‌ خويش‌ استفاده‌ كرده‌اند. در اين‌ ديدگاه‌، راوي‌ سيطره‌ نامحدودي‌ به‌ كل‌ حوادث‌، اشخاص‌، مكانها و كنش‌ داستان‌ دارد. او به‌ راحتي‌ مي‌تواند از يك‌ شخصيت‌ به‌ شخصيت‌ ديگر و از يك‌ مكان‌ به‌ مكان‌ ديگر سفر كند؛ حتي‌ داستان‌ را قطع‌ و به‌ كالبد شكافي احساسات و انديشه‌هاي شخصيتها بپردازد. طبيعي است كه در اين شيوه، خواننده خلع ‌سلاح‌ شده‌، به‌ نوعي‌ به‌ بازي‌ گرفته‌ مي‌شود. چون‌ داناي‌ كل‌ فرصت‌ انديشه‌ و فكر كردن‌ را از او‌ سلب‌ كرده‌ است‌. اين‌ متكلم‌ وحده‌ بودن‌ و اين‌ سيطره‌ نامحدود در داناي‌ كل‌ كلاسيك‌، چندان‌ با طبع‌ خواننده‌ هوشيار و تيزبين‌ همخواني‌ ندارد. البته‌ در دوره‌اي‌ كه‌ مثلاً تولستوي‌ آناكارنينا را مي‌نوشت،‌ و يا استاندال‌ به‌ تحرير سرخ‌ و سياه‌ مشغول‌ بود، اين‌گونه‌ داستان‌ نوشتن‌ براي‌ خود هنري‌ به‌ شمار مي‌آمد. اما امروزه‌ بعد از تجربيات‌ فراوان‌ فكري‌ و علمي،‌ با اين‌ شيوه‌ داستان‌ نوشتن‌، در مقايسه‌ با گذشته‌، برد و اهميت‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌. شايد به‌ همين‌ علت‌ بود كه‌ بعدها بعضي‌ از داستان‌ نويس‌ها كه‌ ناچار بودند از اين‌ شيوه‌ براي‌ روايت‌ داستان‌ خود استفاده‌ كنند، تنها از آن‌ براي‌ توصيف‌ عينيتها سود جستند. [زاويه‌ ديد بيروني] و به‌ خود اجازه‌ ندادند، كه‌ به‌ درون‌ احساسات‌ پنهان‌ شخصيتها نفوذ كنند، و به نوعي از روايت‌ خويش‌ قطعيت‌زدايي‌ كردند (مقايسه‌ كنيد كليدر را با سلوك‌ محمودآبادي) و داستان را با ترديد براي خواننده روايت كردند. 
از دل اين نگرش، شيوه داناي كل محدود به وجود آمد. در اين‌ روش‌، نويسندة‌ داستان،‌ روايت‌ را به‌ يك‌ هسته‌ مركزي‌ واگذار مي‌كند، و پابه‌ پاي‌ اين‌ شخصيت‌ مركزي‌ و اصلي‌ حركت‌ مي‌كند. اين‌ شيوه‌ امكان‌ جولان‌ داناي‌ كل‌ را ندارد، و هر جا او (شخصيت‌ اصلي‌) حضور دارد، داستان‌ روايت‌ مي‌شود. و ديگر شخصيتها حول‌ اين‌ مركز حركت‌ مي‌كنند و معرفي‌ مي‌شوند. نويسنده‌ وقتي‌ از اين‌ روش‌ براي‌ روايت‌ داستان‌ خود استفاده‌ كرد‌، ديگر نمي‌تواند همانند داناي‌ كل‌، ذهنيت‌ اشخاص‌ داستاني‌ را برش‌ افقي‌ دهد، و محتويات‌ آن‌ را بيرون‌ بريزد. سوم‌ شخص‌ خود مي‌تواند به‌ صورت‌ سوم‌ شخص‌ گذشته‌ و سوم‌ شخص‌ حال‌ [مضارع‌ اخباري‌] نگاشته‌ شود. 
ديدگاه‌ رايج‌ ديگر، ديدگاه‌ اول‌ شخص‌ است‌. در اين‌ روش‌ روايت‌ داستان‌ محدود به‌ من‌ راوي‌ است‌. گويي‌ يك‌ نفر مقابل‌ خواننده‌ نشسته‌ و داستان‌ را براي‌ او تعريف‌ مي‌كند. نويسنده‌ در اين‌ ديدگاه‌، خود را در دل‌ روايت‌ اول‌ شخص‌ پنهان‌ مي‌كند. در اين‌ نوع‌ روايت‌، زبان‌ ساده‌ و گاه‌ محاوره‌اي‌ است،‌ و لحن‌ و زبان‌ به‌ كار رفته‌، بايد تا آخر روايت‌ شود. در اين‌ فرم‌ روايي‌، چون‌ خواننده‌ داستان‌ مي‌داند كه‌ راوي‌ حداقل‌ تا آخر داستان‌ زنده‌ است‌، انتظار اينكه‌ اتفاق‌ خاصي‌ براي‌ شخص‌ اول‌ و من‌ راوي‌ بيفتد، از بين‌ مي‌رود، و اين‌ شايد از حس‌ تعليق‌ در داستان‌ بكاهد. اين‌ ديدگاه‌، انواع‌ مختلفي‌ همچون‌، من‌ راوي‌ منقول‌ ـ يا مكتوب‌، راوي‌ شاهد و يا راوي‌ عامل‌ دارد.
اما ديدگاه‌ مدرن‌ كه‌ متكي‌ بر جريان‌ سيال‌ ذهن‌ است‌، نظرگاهي‌ كه‌ جيمز جويس‌ در رمان‌ اوليس و ويليام‌ فاكنر در رمان‌ خشم‌ و هياهو و همچنين‌ ويرجينياوولف‌ در رمانهاي‌ به‌ سوي‌ فانوس‌ دريايي‌ و خانم‌ دالوي‌ از آن‌ استفاده‌ كرده‌اند. در ايران‌ نيز بعضي‌ از داستان‌نويسان‌ با استفاده‌ از اين‌ تكنيك،‌ داستان‌ و رمانهاي‌ موفقي‌ نوشته‌اند. آگاهي‌ از چند و چون‌ اين‌ شيوه،‌ باعث‌ هرچه‌ بيشتر لذت‌ بردن‌ و ارتباط‌ برقرار كردن‌ با اين‌ نوع‌ داستانها خواهد شد. اما قبل‌ از معرفي‌ شيوه‌ و چند و چون‌ اين‌ ديدگاه،‌ اشاره‌اي‌ هرچند مختصر به‌ اوضاع‌ و پيش‌زمينه‌هاي‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ و فكري‌ نيمه‌ اول‌ قرن‌ بيستم،‌ خالي‌ از فايده‌ نخواهد بود. 
به‌ عقيده‌ بسياري‌ از مورخان‌ و نظريه‌پردازان‌، قرن‌ بيستم‌، قرني‌ شگفت‌انگيز و پر از حادثه‌ بود. قرني‌ كه‌ در عين‌ پيشرفتهاي‌ چشمگير، در زمينه‌هاي‌ علمي‌ و صنعتي‌، باوقوع‌ دو جنگ‌ مهيب‌ و هولناك‌ جهاني‌ اول‌ و دوم‌، ميليونها كشته‌ و معلول‌ و ويرانيهاي‌ وسيع‌ از خود برجا گذاشت‌. اين‌ مصائب‌ به‌ خوشبختي‌ و خوش‌بيني‌ اروپاييان‌ خط‌ بطلان‌ كشيد، و بنيانهاي‌ عقلانيت‌ مادي‌ و اومانيسم‌ مورد ادعاي‌ غربيان‌ را به‌ زير سؤال‌ برد. 
همچنين‌ انقلاب‌ 1917 اكتبر روسيه‌ كه‌ در ابتدا نويدگر آزادي‌ و عدالت‌ و برابري‌ براي‌ عده‌اي‌ بود، بساط‌ ترور و حذف‌ اردوگاههاي‌ گولاك‌ را گسترد. در اين‌ قرن‌، هزاران‌ پلشتي‌ در كنار پيشرفتهاي‌ علمي‌ و فكري‌ و فلسفي‌ پارادوكس‌ رنج‌آوري‌ به‌ وجود آورد. پارادوكسي‌ كه‌ تراژدي‌ را تنها مؤلفه‌ قابل‌ بيان‌ براي‌ وضع‌ انسان‌ اروپايي‌ كرد، كه‌ به‌ قول‌ لوكاچ‌: «روح‌ انسان‌ در اين‌ تراژدي‌ با سرنوشت‌ عريان‌ سخن‌ مي‌گويد.» در كنار همه‌ اينها، كساني‌ چون‌ فرويد با معرفي‌ ضمير ناخودآگاه‌، تعريف‌ تازه‌اي‌ از ذهن‌ و روان‌ انسان‌ ارائه‌ كردند، و كساني‌ چون‌ انيشتين و هايزنبرگِ فيزيكدان‌، با نظرياتي‌ چون‌ نسبيت‌ و عدم‌ قطعيت‌، تبيين‌ تازه‌اي‌ از زمان‌ و بي‌زماني‌ و قطعيت‌ و عدم‌ قطعيت‌ ارائه‌ نمودند. طبيعي‌ است‌ در چنين‌ اوضاع‌ و احوالي،‌ رمان‌نويس‌ غربي‌ نيز ترجيح‌ مي‌دهد پريشاني‌ دنياي‌ صنعتي‌ و سرمايه‌داري‌ و شكاف‌ عظيم‌ دنياي‌ ذهني‌ و عيني‌ را در داستان‌ خود با شيوه‌اي‌ روايت‌ كند، كه‌ از عهده‌ روايت‌ برآيد. زيرا رئاليسم‌ و رمانتيسيم‌ بيمار قرن‌ نوزده، جوابگوي‌ اين‌ همه‌ پرسش‌ نيست‌. 
از دل‌ اين‌ وحشت‌ و نابه‌ساماني‌ و ناامني‌ مادي‌ و معنوي،‌ جريان‌ سيال‌ ذهن‌ روييد. اين‌ تكنيك‌ از يافته‌هاي‌ روان‌شناسان‌ استفاده‌ فراواني‌ كرده‌ است‌. اين‌ اصطلاح‌ را ويليام‌ جيمز وضع‌ كرد. طبق‌ تعريف‌ او: «خاطرات‌، افكار، احساسها، بيرون‌ از دايره‌ آگاهي‌ اوليه‌ وجود دارند، كه‌ به‌ صورت‌ زنجير بر آدم‌ ظاهر نمي‌شوند؛ بلكه‌ به‌ صورت‌ جرياني‌ سيال‌ آشكار مي‌شوند.» 
در روش‌ جريان‌ سيال‌ ذهن‌، برخلاف‌ داستانهايي‌ كه‌ با زاويه‌ ديد داناي‌ كل‌ نوشته‌ شده‌اند، از سيلان‌ نامنظم‌ و پايان‌ناپذير ذهن‌ شخصت‌ داستاني‌ استفاده‌ مي‌شود. به‌ عبارتي‌ ديگر، لايه‌هاي‌ پيش‌ از گفتار ذهن‌ قهرمان‌ داستان‌، بي‌هيچ‌ ملاحظه‌ و نظمي‌ بر روي‌ كاغذ مي‌آيد. درواقع‌ تلاش‌ مي‌شود، تجارب‌ ذهني‌ شخصيتهاي‌ داستاني،‌ كه‌ در هزار توي‌ ناخودآگاه‌ ذهنشان‌ مدفون‌ شده‌، بيرون‌ ريخته‌ شود. نويسنده‌ تلاش‌ مي‌كند از طريق‌ تك‌گويي‌ ذهني‌ و رواني‌، به‌ كشف‌ احساس‌ و ذهنيت‌ شخصيت‌ داستاني‌ بپردازد. در اين‌ گونه‌ داستانها، راوي‌ و طرح‌ داستان‌ به‌ سبك‌ سنتي‌ وجود ندارد، كه‌ داستان‌نويس‌ دست‌ خواننده‌ را بگيرد و وارد فضاي‌ داستاني‌ خود بكند، و با رئاليسم‌ تصنعي‌ خود رئاليسم‌ جبري‌ خواننده‌ را ويران‌ كند، و او را در فضاي‌ داستاني‌ خود غرق‌ كند؛ بلكه‌ ذهنيات‌ شخصيت‌ داستاني‌ بدون‌ واسطه‌، بدون‌ دستكاري،‌ بدون‌ رعايت‌ نحو و دستور زبان‌ بر روي‌ كاغذ مي‌آيند. و اين‌ بر عهده خواننده‌ است‌ كه‌ از اين‌ گرداب‌ و بي‌نظمي‌، نظمي‌ بنا كند، و با كنار هم‌ قرار دادن‌ تكه‌هاي‌ پراكنده‌ ذهن‌ شخصيت‌ داستاني‌، به‌ لذت‌ كشف‌ نائل‌ آيد. 
روشن‌ است‌ كه‌ در اين‌ شيوه‌، زمان‌ داستاني‌ تابع‌ زمان‌ خطي‌ رايج‌ نيست‌ و ممكن‌ است‌ گذشته‌ و آينده‌ و حال‌، همسطح‌ و در كنار يكديگر حضور داشته‌ باشند، و يا گاه‌ در همديگر تنيده‌ و پيچيده‌ شوند.