ستایش خداوند محد پوروهاب

به نام خداوند رنگین کمان 🌈
خداوند بخشنده ی مهربان 💖
خدایی که از بوی گُل بهتر است 💐
صمیمی تر از خنده ی مادر است 😍
خدایا به ما مهربانی بده 💝
دلی ساده و صمیمی بده ❤
دلی صاف و بی کینه مانند آب 🌊
دلی روشن و گرم ، چون آفتاب ☀

محمد پور وهاب

شعر در سوگ امام حسن مجتبی (ع)

کوچه ی رندان:

@kooche_rendan
در سوگ امام حسن مجتبی (ع)


می زند موج در نگاهش صبر
کَرَمش ارث برده از حیدر
سبط اکبر امام زیبایی
نسخه ی بینظیر پیغمبر

هرکسی که شمایلش دیده
خیره در چشم های او مانده
در شگفت از شباهتش ناگاه
صلواتی محمدی خوانده

مظهر آیه های اکرام است
احسن الخالقین در احسان
پشت پا می زند به دنیا و
چوب حراج می زند بر آن

می وزد در کلام او بخشش
اقتدا می کند به او دریا
آسمان کم می آورد وقتی
مجلس مهر او شود برپا

مانده ام پس چگونه این مردم
یادشان رفت عهد و پیمان را
گربه ی کور بوده اند انگار
می شکستند هی نمکدان را

آیه هاشان همیشه پر یاْس است
اعتقاداتشان به قرآن نیست
در نماز جماعت این شهر
یک نفر واقعا مسلمان نیست

مثل اینکه خدایشان پول است
می روند از کنار او کم کم
مردمی که همیشه در جهلند
می فروشند دینشان را هم

در سپاهش پر از خیانت بود
مانده در لشکرش تک و تنها
در قنوتش دعایشان می کرد
یک نفر برد جانمازش را

با چنین لشکری چه می شد کرد ؟
دست از جنگ می کشد ناچار
کفر و ایمان به صلح بنشینند ؟
داشت می خورد جام زهر انگار

حزب بادند مردم این شهر
عهد اینها نداشت معنایی
یادگار بزرگ پیغمبر
شده دیگر امام تنهایی

هرچه در کامشان عسل می کرد
فکر کردند جزیی از دین است
احمقان هی خیال بد کردند
خوبی از حد که بگذرند این است

سفسطه بازی همین مردم
لشکری بر علیه منطق شد
همسری که همیشه با او بود
از بد حادثه منافق شد

باید از او چگونه بنویسم
وصف او را تمام و آخر نیست
لحظه های غریب مرگش را
در توان کلام شاعر نیست

مجتبی ابراهیمی

دردواره ی بختگان

کوچه ی رندان:
@kooche_rendan

این شعر مقام برگزیده ی دوم جشنواره ی بختی برای فردا کسب کرد 

 

 

دردواره ی بختگان 

 

آشنا هست قصه ات آری
قصه ای که شبیه عاشورا
بختگانی که سر بریدند و ...
دشت کربال همچو یک صحرا

سهمت از آب پشت سد قحطی ست
ساده بودی تو را کلک زده اند
جای درمان خشکسالی تو
روی زخمت فقط نمک زده اند

: می نویسم به دردواره ی تو
می نویسم اگرچه می خوانند
می نویسم جماعت خوابند
می نویسم عمل نمی دانند

می نویسم که یک پدر تنها
با همین آب داشت نان می داد
عده ای آب را که گل کردند
پدر از غصه داشت جان می داد

خاک مرگت چگونه سردی کرد
مردُم اینگونه برده اند از یاد
بختگانی که مثل عیسا بود
شد مسیحی که از نفس افتاد

نفست بوی زندگی می داد
نفست را به بند آوردند
مرگ را با تو امتحان کردند
استخوان در گلوی تو کردند

بغلت مملو از گلستان بود
مامنی مطمئن ولی حالا
آن بهشتی که در تو جاری بود
شد جهنم برای ماهی ها

وارثانی که از تو باقی ماند
غازهایی که بر نمی گردند
از تنت هی سراب می زایید
بخت ما را سیاه می کردند

بس که باران به پیکرت نزده
لب تو چون کویر چین خورده
مثل اینکه عصای موسی در
وسط رود کر زمین خورده

داغت آتش به جان من افکند
مثل ققنوس هی زدم پرپر
سحر و جادویشان طلسمم کرد
از تنم زاده تل خاکستر

فقر از هر دری که وارد شد
کفر را با خودش عجین کرده
کاسه ی صبر من پر از اشک است
صبر ایوب هم کم آورده

شاخه های امید خشکیدند
دیگر اینجا بهار با ما نیست
< ای کریمی که از خزانه ی غیب ... >
بعد سختی مگر نه آسانی ست ؟

کاش روزی به گوششان برسد
اشتباهاتشان پیامد داشت
بعد مقتول کردن سهراب
نوشدارو اثر نخواهد داشت

مجتبی ابرهیمی

@kooche_rendan

دانلود دکلمه صوتی دیباچه گلستان سعدی

دانلود دکلمه صوتی دیباچه گلستان سعدی 

 

برای دانلود به ادامه مطلب بروید 

ادامه نوشته

شرح دیباچه گلستان سعدی بخش اول

 

 

برای دسترسی به شرح دیباچه به ادامه مطلب بروید 

ادامه نوشته